خانه / اخبار ایران و جهان / ماجرای نگهداری سر شهید «محمدرضا آل مبارک» در کمد توسط پدرش به مدت سه ماه

ماجرای نگهداری سر شهید «محمدرضا آل مبارک» در کمد توسط پدرش به مدت سه ماه

زمان مطالعه: 3 دقیقه

شهید سرافراز محمدرضا آل مبارک در سن ۱۶ سالگی در محرم سال ۱۳۶۱ در منطقه عملیاتی به درجه رفیع شهادت نائل شد

 

مطلب نیو – پیکر شهید محمدرضا آل مبارک بعد از شهادت در محرم سال ۱۳۶۱ در ۱۶ سالگی برای برگزاری مراسم خاکسپاری بدون سر تحویل خانواده این شهید شد و بعد از ۷ سال سر شهید محمدرضا آل مبارک پس از جستجو های بسیار پیدا شد و تحویل پدر او گردید این پدر شهید دور از همه سر فرزند خود را سه ماه در کمد نگه داشت تا مجوز نبش قبر صادر گردد 

‏محمدرضا آل‌مبارک فرزند حاج‌حسین در ۱۶ سالگی به جبهه می‌رود و در عملیات محرم سال ۶۱ به شهادت می‌رسد 

اهدا انگشتر شهید سپهبد قاسم سلیمانی از طرف خانواده ایشان به جوان نقاش در برنامه عصر جدید

 

 

گفتگو با حاج‌حسین آل مبارک (پدر شهید)

شبي كه محمدرضا شهيد شده بود، شب اربعين بود. يادم هست كه در مسجد آيت ا… جزايري دعاي تعقيبات نماز را خواندم. آن شب حالم خيلي بد بود. مي خواستم بنشينم نمي توانستم. با خودم گفتم: به حسينيه اعظم بروم و روضه اي بخوانم تا آرامشي براي قلبم حاصل شود. همين طور كه با موتور مي رفتم به حدي حالم بد بود كه به شدت با موتور به در حسينيه برخورد كردم كه مسئول حسينيه دويد و گفت: آل مبارك چه شده است؟ گفتم: نمي دانم حال خوبي ندارم. رفتم و روضه اي از حضرت اباالفضل(ع) خواندم و به شدت گريه كردم.

خبر شهادت را حاج صادق آهنگران آورد

روضه كه تمام شد از حسينيه بيرون آمدم. حاج صادق آهنگران، حاج حسن غديريان كه برادر دو شهيد بودند و حاج مهدي شريفي نيا را ديدم كه داشتند به سمت من مي آمدند. آمده بودند كه خبر شهادت را به من بدهند گفتند آقاي آل مبارك كجايي، چه مي كني؟ خدا را گواه مي گيرم گفتم: مي خواهيد بگوييد محمدرضا شهيد شده است، مي دانم.
شب هم مادرش خواب ديده بود كه سر محمدرضا را آورده اند و به او داده اند و مي گويند اين سر را شست وشو كن و او سر را روي پاهايش گذاشته بود و با گلاب شست وشو داده بود. اين خواب هم دليلش اين بود كه محمدرضا در اثر انفجار سرش از بدنش جدا شده بود. اينها را گفتم نه اينكه فكر كنيد شهيد ما با شهداي ديگر فرق دارد، نه، به هيچ وجه و به شما عرض كنم كه شهيدان را شهيدان مي شناسند و بس!

حاج صادق آهنگران و چند نفر ديگر به خانه ما آمدند و شب ماندند. گفتند كه به مادر شهيد خبر بدهيم؟ گفتم: نه. مادر شهيد به من گفتند كه اتفاقي افتاده؟ حاج صادق هيچ وقت شب ها اين جا نمي ماند. گفتم: نه همين طوري مانده. گفت: نه، حسابي هست.

صبح كه شد، مادر شهيد، حاج صادق را صدا كرد و گفت: حاج صادق مگر محمدرضا شهيد شده؟ حاج صادق گريه كرد. مادر شهيد گفت: نه گريه نكن، ديشب خواب ديدم كه سرش را آورده اند و به من داده اند و گفتند اين سر را شست وشو كن.
مادر شهيد به هيچ وجه گريه نكرد. حتي زماني كه به سردخانه رفتيم به او گفتند نمي خواهيد شهيد را ببينيد؟ گفت: نه، ما اين پسر را در راه خدا داده ايم نيازي نيست ببينيم چه اتفاقي برايش افتاده است.

وقتي كه در تابوت را باز كردم، ا… اكبر، يك لحظه كه نگاهش كردم خواستم كه روي پيكر شهيد بيفتم، حالم بد شد، يك دفعه يكي به زبانم انداخت يا اباعبدا…، كلام يا اباعبدا… را كه گفتم از آن حالت برگشتم.

 و اما هفت سال بعد …

هفت سال بعد از شهادت محمدرضا، از بنياد شهيد تماس گرفتند و گفتند: آقاي آل مبارك دل داري؟ آن زمان پسر دوم من شيخ مهدي، به دليل جراحات شديدي كه قبلا در دوران جنگ پيدا كرده بود و چند روز قبل از آن هم تصادف كرده بود شرايط جسمي مناسبي نداشت وقتي اين را گفت، من براي لحظه اي تصور كردم براي شيخ مهدي اتفاقي افتاده است، گفتم: مگر مهدي شهيد شده؟ گفت: نه خدا نكنه. حقيقت اين است كه بچه ها در جبهه به منطقه شرهاني رفتند، سر محمدرضا را پيدا كردند و آوردند. زماني كه سر را به دست من دادند احساس كردم زمين زير پايم خالي شده است.

به این مطلب چه امتیازی می دهید؟
[کل: 2 میانگین: 2.5]
همچنین بخوانید؛  ماجرای دستگیری مرتضی کهنسال در حین فروش داروی کرونا در مشهد چه بود؟

همچنین ببینید

انتشار یک شایعه بی‌پایه و اساس در خصوص نوه شهید محسن فخری زاده در فضای مجازی از طرف رسانه‌های معاند حاشیه ساز شد

ماجرای ترور خانواده شهید فخری زاده در فضای مجازی + شایعه عکس بی حجاب نوه فخری زاده

زمان مطالعه: 2 دقیقه   مطلب نیو – پس از ترور ناجوانمردانه دکتر محسن فخری زاده دانشمند هسته‌ای و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *