حکایت ها و قصه های شب یلدا + داستان های جدید شب چله

زمان مطالعه: 9 دقیقه

شب یلدا، طولانی ترین شب سال را میشود با قصه ها و حکایت های پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها با زبان شیرینشان خاطره انگیز کرد

 

حکایت ها و قصه های شب یلدا

مطلب نیو – شب یلدا یکی از بزرگ ترین جشن های ایرانی ست که قدمتی طولانی در ایران دارد و از دوران باستان تا به امروز ادامه داشته است.

در این شب خانواده ها دور هم جمع می شودند و در گرد سفره ای لحظات شادی را در کنار هم سپری می کنند.

یکی از رسوم شب یلدا قصه گقتن و حکایت هایی از زیبان پدر بزرگ ها و مادربزرگ هاست که بسیار شنیدنی و دلنشین است.

در اینجا چند نمونه قصه هایی معروف شب یلدا را معرفی خواهیم کرد.

  کاریکاتور محمدرضا میرشاه‌ولد درباره درمان کرونا (از روغن بنفشه رسیدیم به مدفوع گاو خشمگین)

حکایت ها و قصه های شب یلدا

قصه اول شب یلدا

پاییز طلایی می‌رفت تا زمستان چهره سفیدش را نمایان کند. هوا سردتر شده بود. باد ابرهای کوچک را به بازی می‌گرفت، این سو و آن سو می‌برد.

خورشید خسته هم کم کم می‌رفت تا در دامان سیاه شب کمی بیاساید.

گوسفندان تازه از چرا برمی‌گشتند. از دوردستها صدای نومید زوزه‌ چند گرگ بگوش می‌رسید.

بر ناربن‌ها نارها در پوست خود نمی‌گنجیدند.

بعضیهاشان نیز جامه دریده و دانه‌های دلشان پیدا بود. کلاغها هم خفته بودند.

حال وقت جولان دادن بوفها بود که از خرابه‌ای به خرابه دیگر برای جست و جوی غذا بالهایشان را بر هم زنند. اما از مش قربان خبری نبود.

از صبح زود که برای فروش محصولش راهی شهر شده هنوز باز نگشته بود.

مش‌قربان می‌دانست انار در این هنگام خاص مشتریهای زیادی خواهد داشت.

برای همین وانتش را پر از انار کرد تا بتواند زیان حاصل از خشکسالی سال گذشته را جبران کند.

توی خانه، گلنار دختر بزرگ مش قربان کتری را از روی اجاق برداشت و بقیه زغالها را درون منقل زیر کرسی ریخت.

آب سماور را هم عوض کرد، اتاق داشت گرم می‌شد. بی‌بی سکینه زن مش‌قربان، دلش شور می‌زد. ولی به روی خود نمی‌آورد.

رعنا دخترکش، کناری نشسته، بی‌خیال با عروسک قشنگش بازی می‌کرد. بابک گوسفندها را که از چرا آورده بود درون طویله جا داد، مرغها و خروسها را در لانه جمع کرد و درش را بست. به اتاق رفت.

اما مش قربان هنوز برنگشته بود. درون اتاق همه دور کرسی جمع شدند. مادربزرگ که نگرانی را در چشمان آنها می‌دید خواست آنها را سرگرم کند گفت:

«بچه‌های خوبم می‌خواهید برایتان قصه بگویم.»

رعنا با عروسکش پرید بغل مادربزرگ و با صدای کودکانه خودش گفت:

«بله. من قصه می‌خواهم. من قصه می‌خواهم.» مادر بزرگ مثل همه مادربزرگها این طور آغاز کرد: یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود.

توی روزگارهای خیلی خیلی دور پیرزنی تک و تنها در کلبه‌ای کوچیک زیر کوه بلند زندگی می‌کرد.

کنار کلبه‌اش درخت عجیبی بود که میوه غریبی داشت. مردم عقیده داشتند توسط شیطان کاشته شده.

گلهایش آتشین و میوه‌اش هم جهنمی است؛ به همین خاطر کسی جرأت نمی‌کرد نزدیک کلبه پیرزن بشه و همه از او می‌ترسیدند.

راستی پیرزن یک خال قلقلی و سیاه هم گوشه دماغش داشت.

حکایت ها و قصه های شب یلدا

همیشه از دودکش کلبه‌اش دود سفیدی بیرون می‌آمد. پشت پنجره کلبه، چندتا شیشه بزرگ و کوچیک بود که داخلش از چیزی شبیه خون پر کرده بود.

مردم آبادی می‌گفتند که اول بچه‌ها رو می‌کشه بعد خونشون رو می‌کنه توی شیشه‌ها!! اما کسی با دو چشمای خودش ندیده بود.

شبها دوتا جغد سفید روی درختش نگهبانی می‌دادند تا اگه کسی به کلبه اون نزدیک بشه بهش خبر بدهند. یک شب از ابر سیاه، برف شروع کرد به باریدن؛

حالا نبار کی ببار.. برف همه جا رو سفیدپوش کرد و هوا هم حسابی سرد شد.

مردی با دختر کوچیکش که اسمش یلدا بود راهشون رو گم کرده بودند. سرگردون دنبال یک جای گرم می‌گشتند.

از دور یک روشنایی دیدند برای همین خودشون رو به آنجا رساندند.

نمی‌فهمیدند آنجا کجاست و صاحبش کیه. آخه یک کلبه؛ توی اون سرما و کولاک! براشون مهم نبود اونجا کلبه یک جادوگر باشه یا یک پری مهربون.

جغدها صدا کردند پیرزن فهمید که مهمون ناخونده داره. یلدا و باباش از ناچاری در کلبه رو زدند.

پیرزن قصه ما درب باز کرد آنها را برد داخل کنار بخاری سنگی؛ بعد چند تا تکه هیزم ریخت توی اون. یلدا و باباش هنوز از سرما می‌لرزیدند. پیرزن گفت: الان براتون آش درست می‌کنم و دست به کار شد.

بعد از مدتی رفت یک کم از معجون قرمزی که توی شیشه‌ها بود ریخت توی آشی که برای مهمونهای ناخونده بار گذاشته بود.

با ملاقه چند بار همش زد تا حسابی جا بیفته. بعد سه تا کاسه و سه تا قاشق آورد و از دیگ سیاه آش توی کاسه‌ها ریخت.

هم خودش خورد هم به مهمونهای ناخونده داد بخورند.

آش اونقدر خوشمزه بود که یلدا گفت: بازم می‌خوام. پیرزن دوباره کاسه‌ی اونها رو پر کرد.

تا اینکه آش تمام شد. بابای یلدا گفت: یلدا، دخترم، پاشو بریم. پیرزن گفت:

هنوز تا صبح خیلی مونده اگه الان برید توی این هوای تاریک و سرد حتما گم می‌شین، شاید هم یخ بزنید. با زبون چرب و نرمش مانع رفتن آنها شد.

پیرزن باز رفت از توی کیسه‌ای که روی دیوار آویزان کرده بود مقداری آجیل آورد.

مخلوطی از انجیر و بادوم و گردو و چیزهای عجیب و غریب دیگه… با هم خوردند.

باز بابای یلدا خواست بلند بشه. پیرزن دوباره مانع رفتنشان شد. اینبار پیرزن رفت از درخت شیطان چند تا میوه‌ی درشت و رسیده چید و آورد.

همونطور که می‌خندید، توی دلش گفت باید کاری کنم که این میوه‌ها را هم بخورند؛ اگه این میوه‌ها رو بخورند!…

حکایت ها و قصه های شب یلدا

پیرزن اون میوه‌ها را هم به خوردشون داد. اون شب، شب خیلی طولانی بود صبح نمی‌شد.

یلدا و باباش بیخبر از همه جا کنار آتیش گرم خوابشون برد. خلاصه، هوا داشت کم کم روشن می‌شد که دوباره جغدها صداشون بلند شد.

پیرزن رفت در کلبه را باز کرد. دید همه روستا با چوب و چماق ایستادند؛

جلوتر از همه کدخدا بود. کدخدا با عصبانیت گفت: زود باش بگو با یلدا و باباش چکار کردی؟

قصه مادربزرگ که به اینجا رسید به گلنار گفت: «ننه جون قربون دستت یک فنجون چایی برام بریز که گلوم خشک شده.»

همه داشتند قصه مادر بزرگ را با دقت گوش می‌دادند. مادربزرگ ادامه داد:

آره می‌گفتم بیچاره پیرزن هرچی می‌گفت که آنها صحیح و سالم کنار آتش خوابیدند. کسی حرفش را باور نکرد که نکرد.

بقول معروف مرغ کدخدا یک پا داشت. همه با هم وارد کلبه شدند. دیدند بیچاره پیرزن قصه‌ی ما راست میگه. اونها راحت آروم خوابیدند.

اما بعدش با سر و صدای مردم بیدار شدند و ماجرای نجاتشون رو توسط پیرزن و خوردن آن میوه برای همه تعریف کردند.

از اون روز به بعد اسم آن شب طولانی رو شب یلدا و اسم اون میوه رو هم نار بمعنی آتش گذاشتند.

حالا هرکی گفت توی اون شیشه‌ها چی بود جایزه داره؟ بی‌بی‌سکینه که چرتش گرفته بود با خمیازه گفت: «رب انار!!» همه خندیدند.

مادر بزرگ گفت: قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه‌اش نرسید.

در همین لحظه در اتاق باز شد؛ مش قربان هندوانه‌ای بزرگ زیر بغلش، با یک دختر کوچولو وارد شدند.

بی بی سکینه گفت: چرا دیر کردی؟… این دختر کیه؟ مش قربان گفت:

«وقتی داشتم بر می‌گشتم کنار جاده تک و تنها نشسته بود فکر کردم از بچه‌های آبادی بالاست. بردمش پاسگاه آبادی بالا پرس و جو کردم از بچه‌های ده بالا نبود.

سرکار استوار گفت فعلاً که از پدر و مادرش خبری نیست اگه ممکنه ببرش خونه خودتون تا تنها نباشه فردا بیشتر تحقیق کنیم تا پدر و مادرش رو پیدا کنیم.»

مش قربان دوباره گفت: «فقط فهمیدیم اسمش یلداست.»

حکایت ها و قصه های شب یلدا

قصه  دوم شب یلدا 

یکی بود یکی نبود روزی روزگاری در این شهر به این بزرگی یه دختربچه نازی بود به اسم زهرا، زهرا کوچولوی قصه ما در یک خانواده فقیری زندگی میکرد.

زهرا کوچولو با پدر، مادر، برادر و مادربزرگ پیرش زندگی میکرد.
یه روز از مدرسه اومد با خوشحالی به مامانش گفت: مامان امشب شب یلدا هست و میتونیم کلی خوراکی های خوشمزه بخوریم.
مامان زهرا چون میدونست پولی ندارند که برای شب یلدا بخواند خوراکی بخرند، ناراحت شد ولی به زهرا چیزی نگفت.
زهرا وقتی دید مامانش ناراحت شده فکر کرد که نکنه حرف بدی زده و رفت پیش مادربزرگش و قضیه را براش تعریف کرد.
مادربزرگ زهرا هم که از وضعیت آنها خبر داشت، برای اینکه زهرا ناراحت نشه گفت بیا با هم بریم خرید کنیم و خوراکی بخریم ولی پس اندازی که مادربزرگ زهرا داشت خیلی نبود.

در مغازه که وارد شد وقتی قیمت ها را میپرسید میدید فهمید که با این پولی که داره نمیتونه هیچ چیزی بخره، ناراحت شد و شروع کرد با خدای خودش درد و دل کردن.

زهرا هم که موضوع را فهمید اشک از چشماش اومد و به مادر بزرگش گفت:

اشکال نداره مادربزرگ مهم دور هم بودن و خوشحالی کردن هست امشب و اگه چیزی نباشه بخوریم هم  اشکالی نداره.

مادر بزرگ که دیده بود انقدر زهراکوچولو فهمیده است و خدا را شکر کرد.

در همین حین یه خانمی که فهمیده بود مادربزرگ نتونسته برای زهرا خوراکی بخره اومد پیش زهرا و مادربزرگش و سه تا کیسه پر از خوراکی بهشون داد و رفت.

مادربزرگ و زهرا که خیلی خوشحال شده بودند برگشتند خونه و اون شب کلی دور هم خوشحالی کردند و از خدا بابت نعمتی که بهشون داده بود تشکر کردند.

حکایت ها و قصه های شب یلدا

قصه سوم شب یلدا:جادوگر و درخت شیطان

در روزگاران دور پیرزنی تنها در کلبه کوچکی زندگی می‌کرد. کنار کلبه درخت عجیبی قرار داشت و مردم

معتقد بودند این درخت را شیطان کاشته است زیرا گلهای آن آتشین است و میوه‌های آن جهنمی است.

هیچکس جرات نزدیک شدن به خانه پیرزن را نداشت و همه از او می‌ترسیدند. پیرزن بینی بلندی داشت و خالی سیاه و بزرگ بر روی بینی اش دیده می‌شد.

پشت پنجره کلبه پیرزن چند بطری بزرگ و کوچک قرار داشت که درون آن با مایه قرمز رنگی پر شده بود.

مردم محل می‌گفتند که این پیرزن جادوگری است که بچه‌ها را شبها می‌کشد و خون آنها را درون شیشه می‌ریزد.

از دودکش کلبه پیرزن همیشه دود سفیدی بیرون می‌آمد و دو جغد سفید همیشه روی درخت نگهبانی می‌دادند.

شبی از ابر سیاه برف فراوانی شروع به باریدن کرد و هوا بسیار سرد شد.

مردی با دختر کوچکش به نام یلدا در برف و بوران سرگردان شدند و دنبال سرپناهی می‌گشتند تا بتوانند ساعاتی را آنجا سپری کنند.

یلدا و پدرش از دور کلبه پیرزن را دیدند و به سمت کلبه رفتند.

پیرزن یلدا و پدرش را به درون خانه راه داد و آنها را کنار شومینه هیزمی برد و چند تکه هیزم داخل آن ریخت.

حکایت ها و قصه های شب یلدا

همانطور که یلدا و پدر در حال گرم شدن بودند پیرزن به آشپزخانه رفت و برای آنها در یک دیگ بزرگ سیاه، اش درست کرد.

پیرزن موقع درست کردن آش، در حالی که لبخند بر لب داشت  در یکی از شیشه‌های سرخرنگ را باز کرد و از آن

مایع قرمز رنگ، داخل آش ریخت و چند بار آش را به هم زد.

بالاخره آش آماده شد و یلدا و پدر که خیلی گرسنه بودند شروع به خوردن کردند.

آش به قدری خوشمزه بود که یلدا یکبار دیگر درخواست کرد تا پیرزن برایش آش بریزد و پدر و دختر آنقدر خوردند تا آش تمام شد.

یلدا و پدر که گرم و سیر شده بودند تصمیم گرفتند بروند، اما پیرزن اجازه نداد و با انجیر و توت و آجیل و میوه‌های خشک از آنها پذیرایی کرد.

بار دیگر پدر یلدا تصمیم گرفت تا بروند اما پیرزن باز هم مانع آنها شد.

این بار پیرزن به سراغ درخت شیطان رفت و چند میوه از آن چید و برای مرد و دخترش آورد و در دل گفت آنها باید این میوه را بخورند تا…

آنها با لذت از آن میوه عجیب خوردند. آن شب بسیار طولانی بود و انگار قرار نبود صبح شود.

با اصرار پیرزن یلدا و پدر شب را همانجا در کنار شومینه هیزمی به صبح رساندند.

صبح که شد اهالی محل با چوب و چماق به در خانه پیرزن آمدند و کدخدا در جلوی همه آنها قرار داشت. کدخدا با عصبانیت گفت:

جادوگر پیر زود بگو با یلدا و پدرش چه کردی؟

پیرزن هم آنها را به داخل راه داد و همه دیدند که یلدا و پدرش راحت و آرام کنار شومینه خوابیده‌اند.

با سر و صدای مردم، یلدا و پدر بیدار شدند و داستان نجاتشان را به دست پیرزن تعریف کردند و همه اهالی محل متوجه اشتباهشان شدند.

آنها از میوه لذیذی که خورده بودند نیز تعریف کردند.

از آن روز به بعد نام آن شب طولانی را یلدا و نام آن میوه سرخرنگ را نار به معنای آتش گذاشتند.

راستی به نظر شما آن شیشه های قرمز رنگ که پیرزن پشت شیشه می‌گذاشت چه بود؟

حکایت ها و قصه های شب یلدا

 
 

لطفا نظرات و پیشنهادات خود را از قسمت دیدگاه ها (پایین صفحه) با ما با اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *